تبلیغات
فیلسوفان - داستان بهلول و مرد شیاد

فیلسوفان

سه شنبه 6 بهمن 1394

داستان بهلول و مرد شیاد

نویسنده: haleshoo bebar   

آورده اند که بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازی می نمود . شیادی چون شنیده بود بهلول دیوانه است جلو آمد و گفت :

اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو میدهم . بهلول چون سکه های او را دید دانست که آنها از مس هستند و ارزشی ندارند به آن مرد گفت به یک شرط قبول می کنم : اگر سه مرتبه با صدای بلند مانند الاغ عر عر کنی !

شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود . بهلول به او گفت :  تو که با این خریت فهمیدی سکه ای که در دست من است از طلا می باشد ، من نمی فهمم که سکه های تو از مس است . آن مرد شیاد چون کلام بهلول را شنید از نزد او فرار نمود .

نظرات() 
size d push up bra
یکشنبه 7 خرداد 1396 10:28 ب.ظ
I have been checking out many of your stories and i can claim
pretty nice stuff. I will surely bookmark your site.
starlazusky.blog.fc2.com
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 11:47 ب.ظ
I'm very happy to read this. This is the type of manual that needs to be
given and not the random misinformation that is at the other blogs.
Appreciate your sharing this best doc.
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 03:41 ب.ظ
I am sure this article has touched all the internet viewers, its really really good post on building up new weblog.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :